X
تبلیغات
آلاچیق

آلاچیق

وبلاگ ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خورموج



همزمان با بزرگداشت شاعر پر آوازه و بزرگ ایران زمین

فرید الدین عطار نیشابوری شاعر قرن ششم و اوایل

 قرن هفتم هجری . در روز پنجشنبه مورخ 21/01/93

 ساعت 9 صبح در مرکز فرهنگی هنری کانون پرورش

 فکری کودکان و نوجوانان انجمن ادبی با حضور اعضای

 آفرینش های ادبی برگزار شد. در این انجمن ابتدا از

زندگی و افکار عطار و سپس آثار او برای اعضا صحبت

 شد سپس بچه ها به خوانش آثار و دلنوشته های خود پرداختند.

در پایان این انجمن ، رباعیات خیام را که  بر روی کاغذ های کوچک

 رنگی به صورت طومار درست کرده بودیم  نوشته شده بود برای

 یادگار از این روز به یاد ماندنی به اعضا هدیه دادیم.

 اسامی کسانی که در این انجمن به خوانش پرداختند به شرح زیر است:

محبوبه طاهری دو شعر بسیار زیبا

مهدیه ملکیان یک شعر سپید و متنی ادبی زیبا

زهرا صابری، فائزه هاشمی،نگار حداد، فاطمه معصومی زهرا  و علیه بابلی

 نیز  متن های ادبی با احساس و شاعرانه را خواندند.

بقیه تصاویر را در ادامه مطلب ببینید ...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت12:7توسط فاطمه اسماعیلی | |




همزمان با فرا رسیدن دهه مبارک فجرهفتمین " صبح شعر و داستان از قطره تا دریا " با حضور شاعران به نام شهرستان دشتی و اعضای فعال ادبی این مرکز صبح روز پنجشنبه ساعت 9:30 دقیقه در سالن این مرکز برگزار شد . از مهمانان این ویژه برنامه سرکار خانم صدیقه زیارتی بانوی دو بیتی سرا با مجموعه ی سمفونی باران و جناب آقای مهدی شیخیانی  از شاعران به نام محلی سرای دشتی بزرگ و جمعی از دوستان شاعر بودند . که ضمن شعر خوانی به نقد آثار ادبی اعضا نیز پرداختند. در این نشست دوستانه و صمیمی عزیزانی که در زیر ذکر نامشان مزین کننده ی این صفحه است به خوانش سروده ها و دلنوشته ها و داستان های زیبای خود پرداختند:

دوستان خوبم: فائزه هاشمی -محبوبه طاهری _نگار حداد_مطهره لطیفی و سرکار خانم صدیقه زیارتی-و جناب آقای سعید شیخیانی - مهدی شیخیانی و ایرج ابراهیمی.

در پایان ضمن ابراز خرسندی و تشکر از مهمانان این برنامه از خداوند توفیق آن را خواستیم تا اگر عمری باقی باشد سالهای آتی نیز برگزار کننده ی این صبح شعر و داستان باشیم " از قطره تا دریا"


+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392ساعت10:13توسط فاطمه اسماعیلی | |

یلدا چه اتفاق قشنگی است خوب من

افتاده توی قهوه ی با تو نشستنم

 

لب می زنی به تلخی فنجان قهوه ات

لب های گر گرفته ی فنجان منم ، منم

 

بازهم یلدا این دختر گیس بلند شب های آخر پاییز از راه می رسد و ما نیز دوباره می آییم

تا میوه ی سربسته ی حرفهایمان را روبه روی هم بگذاریم تا طعم شیرین دوستی را به

کام زمستانی روزگار بچشانیم و در آن انار محبت را دانه کنیم و سرخی عشق را نثار نگاهای

مهربان. یلدا شب نگاهای داغ بزرگتر هاست در چشمان کودکان که اوج می گیرد و بالا می رود

.و به ما می گوید که یلدا مجالی است برای تکرار هر آنچه ، روزگاری سر مشق خوبی هایمان

بوده اند و امروز بر روی طاقچه ی عادت هایمان غبار می گیرند.

روز شنبه عصر ساعت 4 بعد از ظهر در کانون با برپایی یلدای قصه میزبان مهمانانی بودیم از

جنس نور و آبی آسمان . میزبان خنده های قشنگ بچه ها و خانواده هایشان و میزبان شعر های

زیبای شاعران و نویسندگانی شهر دشتی.طبق معمول با غزلی از حافظ برنامه آغاز شد و درباره

فلسفه ی شب یلدا برای مهمانان حرف زدیم و بعد از ان قصه ی آرش کمان گیر را که خانم منصوری نژاد

قصه گویی کرد شنیدیم سپس شعر خوانی مهمان ویژه ی این برنامه شاعر توانمند و خوش لهجه ی  

شهرستان دشتی که با همان گویش محلی برایمان شعر خواند فضای برنامه را گرم تر کرد. در پایان

 با فالهایی از حافظ و انار و تخمه ی شب یلدا از مهمانان پذیرایی شد. و عکس یادگاری که با تمام

مهمانان گرفته شد در قاب یلدا به یادگار ماند . برای روزهایی که بیایند و ما نباشیم

 

 

                     

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت10:39توسط فاطمه اسماعیلی | |

 

 

 

حسرت پرواز بر بالم نشست            بغض عاشورائیم در هم شکست

 

شعر من از خاطرات مرده نیست        ماجرای عاشقی افسرده نیست

 

شعر می گویم به میلاد عطش           شرحی از طغیان و بیداد عطش

 

دل به مرگ لاله ها عادت نداشت     مرگشان داغی بر این باور گذاشت

 

همنوا با آتش و خون است دل           از تبار بید مجنون است دل

 

اشک سرخ من برای لاله هاست     فصل شیون در بهار ناله هاست

 

ظهر عاشوراست لبها سوخته        چشم زینب بر برادر دوخته

 

گفت یا عباس طفلان تشنه اند         وارثان دین و ایمان تشنه اند

 

پا نهاد عباس بر روی رکاب                رفت سمت علقمه آورد آب

 

مشکهای تشنه را سیراب کرد       رو به سوی خیمه کرد آن نیکمرد

 

ناگهان بر قلب مشکش تیر خورد          دستهای سبز او شمشیر خورد

 

سبز پوش من به خون آغشته شد       با لبی تشنه در این ره کشته شد

 

گریه کن آری که نعش یاس نیست         دستهای حضرت عباس نیست

 

آن شب آنجا ابر حتی تشنه بود          در نگاه آسمان هم دشنه بود

 

نینوا آن شب حدیثی تازه داشت       عشق فرداهای پر آوازه داشت

 

عشق را از هر طرف خنجر زدند    دشنه بر قنداقه ی اصغر زدند

 

کربلا فردای آن شب بی خبر         از دل خونین زینب بی خبر

 

کربلا یعنی محبت ، عشق درد      یک جهان ضجه به روی نعش مرد

 

کربلا یعنی فقط یک قطره آب؟      این سئوال تا قیامت بی جواب؟!!

 

  

ندا حقیقت

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت10:46توسط فاطمه اسماعیلی | |

 

مسافر

 

وقتی شب خورشید می خوابه

ماه میاد جاشو می گیره

توی ساحل یه مسافر

توی دست غم اسیره

 

مرد خسته تو دل شب

قصر ماسه ای می سازه

موجی از دریا میاد و

قصر ماسه ای می بازه

 

مرد تنهای جزیره

آسمون رو دوس نداره

آخه سخته پا به پای

ابر آسمون بباره!

 

مرد تنهای مسافر

کوله بارش پر درده

تموم امیدش اینه

که یه روزی برمی گرده

 

وقتی شب خورشید می خوابه

تو بیا به آسمونم

تو باشی تو این جزیره

تا ابد پیشت می مونم

 

دختر نجیب دریا

بیا دیگه دیر فردا

اگر دیر بیای می بینی

یه جنازه مونده تنها؟!!

 

فاطمه اسماعیلی



+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت10:0توسط فاطمه اسماعیلی | |

آسمان از تپش نگاهت

سر شار است

و گلواژه ی ترانه

از بغل نقاره خانه ات

سرازیر می شود

و عشق

از عطر وجودت

چون پیچکی بر شانه های زمین

تکیه داده

یا رضا!

آنگاه که مهربانیت

به انتظار چشمهای آهویی

پایان داد

و دستانت تا به اوج رهاییش

بال پرواز گرفت

چه عاشقانه

خدا برایت یک بغل

ترانه خواند

با تار و پودی

که تو به آن معنا بخشیدی

و ستاره ها

با آهنگ نگاه معصوم

بچه آهویی

به سجده افتادند


              فاطمه رزمی 13 ساله عضوادبی کانون پرورش فکری

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت11:14توسط فاطمه اسماعیلی | |

سربند سرخ

 

بزرگی نامت

کمر واژه هایم را

خم می کند

وقتی تمام واژه های فداکاری

پشت سربند سرخت

قد می کشند!

مگر می شود مین هایی که

در زمین تشنه ی شلمچه

 سبز شدند

شرمنده ی سربند یا زهرایت

 نباشند؟!

وقتی به روی دوش شهر

آمدی

بوی تسبیح یادگاری مادر پیرت

 در تمام شهر

گلاب پاشید

و تصویر کاسه ی آبی

 که بدرقه ی راهت شد

در چشمها جاری!

و حالا منم

و بی جواب سوالهای

تلنبار شده ،در کشوی ذهنم!

تو با تاریخ چه کردی

که اینگونه همیشه ای ؟!

 

              ساجده رستمی 14ساله عضو افرینش های ادبی

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت12:26توسط فاطمه اسماعیلی | |

به نام خدا


دو اثر  ارسالی  برای مسابقات رضوی از اعضای ادبی


هر غروب

طنين نقاره خانه ات

كه در گوش فرشتگان

 آيه مي شود

در دلم هيا هو

نقاشي مي كند

دستانم خالي و

نگاهم پر از دانه هاي دلتنگي ست !

 قاصدكهاي مهربان

از بقچه ي دلم سرك مي كشد

 تا آهسته و آرام

بر گنبد طلايي ات

جا خوش كند

و من همچنان

 در آرزوي بوسه زدن

بر ضريحت

به انتظار مي نشينم

و گلبرگهاي انتظار

 را پر پر مي كنم ‌‍!

 

فاطمه شوقی13 ساله





سلام سلام امام رضا

امام خوب و مهربون

توی دلم یه رازیه

می خوام بگم برای تو

 

دلم برات بال می زنه

می خوام بیام به دیدنت

بوسه بدم به گنبدت

یه کاسه گندم بریزم

برای اون کبوترات

 

 

هزار تومن پول می یارم

می ندازمش توی ضریح

تا که شفا بدی آقا

مریضا رو تند و سریع

 

مریضامون گناه دارن

دردای بی دوا دارن

تو رو خدا کاری بکن

از راه دوری اومدم

 

من می دونم که آخرش

حرف منو گوش می کنی

ببین چقدر دوستت دارم

تو حرمت گل می زارم


رایا قاسمی 8 ساله


و اما  دوستانی که به روزند

سید علی رضایی با احساس با مسمطی بسیار زیبا

http://poet-rezaee.blogfa.com/

 مهدی آخرتی عزیز

http://residehayenachide.blogfa.com/

حتما سر بزنید....

 

 

                 


    



+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت10:52توسط فاطمه اسماعیلی | |


سرنوشت من به چشماي تو رفت

عين چشماي تو بخت من سيا ست

هر چي مي دوم به تو نمي رسم

آخر جاده ي عاشقي كجاست؟؟

 

مي دونستم آخرش همين ميشه

منو با ترانه هام جا مي زاري

بعد تو به سيم آخر مي زنه

اوني كه روي دلش پا مي زاري!

 

مي دونستم دل تو جاي ديگه ست

تو چشا ت از اولش برقي نبود

از اون آتيشي كه سوزوندي عزيز

ديگه هيچ نمونده جز غبار و دود!

 

كاش مي شد اينا همش دروغ باشه

كاش مي شد آخر قصه مون قشنگ

جاي اين همه دو رنگي و ريا

تو مي موندي صاف و ساده و يه رنگ!؟

 

چي بايد بهت بگم نامهربون

برو حرفي واسه گفتن ندارم

راحتم بزار مي خوام بعد يه عمر

چشاي خيسم و رو هم بزارم

 

مي دونستم آخرش همين مي شه

منو با ترانه هام جا مي زاري

بعد تو به سيم آخر مي زنه

اوني كه روي دلش پا مي زاري؟!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت10:58توسط فاطمه اسماعیلی | |

به ديار مهرباني رفتم ،به سر زمين شعر و شروه، به شُنبه،

به ديار فرشته هايي كه در نگاهشان آفتاب مهرباني جاري است

_ به ديار پرستوهاي خاكي نشين_با تمام وجودم كوله بارم را پر از

مهر وعاطفه و سيب سرخ كردم و رفتم تابا نيلوفران آنجا سند دوستي امضا كنم.

رفتم تا همه ي وجودم را ، داشته ها و نداشته هايم ، دانسته ها

و ندانسته هايم را وقف بچه ها ي مهربان شُنبه كنم. و چقدر به خود

باليدم كه خدا اين توفيق را نصيبم كرد تا بار ديگر نظاره گرلبخند بچه هايي

باشم كه آينده ي كشورم را خواهند ساخت.

بسيار خرسند بودم كه در كنار بچه هاي پاك و معصوم شهر شُنبه بودم و با

آنها به سفر شيرين درون قصه ها رفتيم ،چقدر شعر خوانديم وكلي بازي

كرديم و هي خنديديم....بعد از سفري 4 روزه و اجراي برنامه هاي فرهنگي

، هنري و ادبي براي بچههاي مهربان آنجا كم كم به لحظات تلخ خداحافظي

نزديك مي شديم!براي اولين بار بود در طول خدمتم با بچه ها كه اصلا

احساس خستگي و بي حوصلگي نمي كردم.و هر وقت هم كه خستگي از

شانه هايم بالا مي رفت معصومه و عرفان اين خواهر و برادر شيرين زبان و

بازيگوش كه صبح ها با صداي آنها در پشت چادر از خواب بيدار مي شديم

خستگي مرا مي خنديدند و من براي روزها و فرداهاي دلتنگي از آنها تمام

حافظه ي تلفن همراهم را پر از تصاوير ماندگار آنها كرده بودم! تصوير خنده

هايي كه بعد ها و بعد ها وقتي بزرگتر مي شوندو معني

" خنده ي تلخ من از گريه غم انگيزتر است " را خواهند فهميدو آن وقت كه براي روزهاي از

دست رفته و آجر هاي ترك خورده ي حياط خانه اشان كه محافظ كُنار پير

توي حياط بود غصه از سر و روي نگاهشان مي بارد، غصه دار مي شدم؟!

بهر حال تمام كوله بار سفرم را كه پر از خاطرات هر گز از ياد نرفتني بود

بستم ، غافل از اينكه يادم رفت دلم را با خودم بردارم و ببرم . چون دلم ميان

نگاههاي پر از شوق و ميان چشمهاي پر از حرف آنها توي چادر جا مانده

بود....

من برگشتم ولي دلم همراهم نبود......

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت9:22توسط فاطمه اسماعیلی | |