X
تبلیغات
آلاچیق

آلاچیق

وبلاگ ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خورموج

به ديار مهرباني رفتم ،به سر زمين شعر و شروه، به شُنبه،

به ديار فرشته هايي كه در نگاهشان آفتاب مهرباني جاري است

_ به ديار پرستوهاي خاكي نشين_با تمام وجودم كوله بارم را پر از

مهر وعاطفه و سيب سرخ كردم و رفتم تابا نيلوفران آنجا سند دوستي امضا كنم.

رفتم تا همه ي وجودم را ، داشته ها و نداشته هايم ، دانسته ها

و ندانسته هايم را وقف بچه ها ي مهربان شُنبه كنم. و چقدر به خود

باليدم كه خدا اين توفيق را نصيبم كرد تا بار ديگر نظاره گرلبخند بچه هايي

باشم كه آينده ي كشورم را خواهند ساخت.

بسيار خرسند بودم كه در كنار بچه هاي پاك و معصوم شهر شُنبه بودم و با

آنها به سفر شيرين درون قصه ها رفتيم ،چقدر شعر خوانديم وكلي بازي

كرديم و هي خنديديم....بعد از سفري 4 روزه و اجراي برنامه هاي فرهنگي

، هنري و ادبي براي بچههاي مهربان آنجا كم كم به لحظات تلخ خداحافظي

نزديك مي شديم!براي اولين بار بود در طول خدمتم با بچه ها كه اصلا

احساس خستگي و بي حوصلگي نمي كردم.و هر وقت هم كه خستگي از

شانه هايم بالا مي رفت معصومه و عرفان اين خواهر و برادر شيرين زبان و

بازيگوش كه صبح ها با صداي آنها در پشت چادر از خواب بيدار مي شديم

خستگي مرا مي خنديدند و من براي روزها و فرداهاي دلتنگي از آنها تمام

حافظه ي تلفن همراهم را پر از تصاوير ماندگار آنها كرده بودم! تصوير خنده

هايي كه بعد ها و بعد ها وقتي بزرگتر مي شوندو معني

" خنده ي تلخ من از گريه غم انگيزتر است " را خواهند فهميدو آن وقت كه براي روزهاي از

دست رفته و آجر هاي ترك خورده ي حياط خانه اشان كه محافظ كُنار پير

توي حياط بود غصه از سر و روي نگاهشان مي بارد، غصه دار مي شدم؟!

بهر حال تمام كوله بار سفرم را كه پر از خاطرات هر گز از ياد نرفتني بود

بستم ، غافل از اينكه يادم رفت دلم را با خودم بردارم و ببرم . چون دلم ميان

نگاههاي پر از شوق و ميان چشمهاي پر از حرف آنها توي چادر جا مانده

بود....

من برگشتم ولي دلم همراهم نبود......

+نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت9:22توسط فاطمه اسماعیلی | |


 



به چشم دشتي امشب غم نشسته

نگاهي خسته و مبهم نشسته

فضاي كوچه ها لبريز آوار

تمام شُنبه در ماتم نشسته


 

انگار بند بند تن مرا موريانه مي مكد، آنگاه كه فكرم  به كودكاني پرت مي شود كه امروز صبح به شوق پشت نيمكت نشستن از خواب بيدار نشدند و ديگر كيفهايشان را پشت كول نخواهند زد؟!

واي ...واي كه بند بند شعرم به آتش دل سپرد و نگاه خسته ام يك نيستان آواز شد وقتي كه حتي نيمكتهاي خالي از نگاهاي پر از اشتياق بچه ها زير آوار ماند!!

چه قدر سخت است هجاي درد را كشيدن وقتي كه كوه هم از زير اين بار شانه خالي كرد و بر سر زمين فرو ريخت تمام سنگريزه هايش را كه روزي بوي صبر مي داد؟!

امروز دلم به پهناي هر چه غربت و دلتنگي بود ، براي مادراني كه جگر گوشه شان در آغوش گرمشان ، با نگاهي سرد دنيا را تمام كردند ، گريست و باز قسمتي از تنم لرزيد.

دلم از هر چه عشق خالي شد وقتي كه كلاغ ها قار قار هاي شبانه را به تسخير در  آورند و زمين آرزوي مردن كرد چرا كه در رگهاي زندگي درد جاري شده است.

ديروز براي آمدن باران و رويش رنگين كمان تسبيح انتظار را دانه دانه مي شمرديم و ثانيه ها را معكوس!

ولي امروز نه از باران خبري است و نه از رنگين كمان . و رنگين كمان شهر ما زرد و سبز و قرمز و آبي نداشت . فقط به رنگ غبار بود....غبار

 

                 يا زهرا آرامش، يا مولا مدد، يا خدا رحمت


 




+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت10:49توسط فاطمه اسماعیلی | |


دوستت دارم ها

بهمنی است

که سرازیر می شود

گاهی از چشم

گاهی دل

و بزرگ می شود

بزرگتر.....

تا تمامم تو شوی

حالا هر بهمن

به تو نگاه می کنم

به دوستت دارم هایی

که 22 بار تکرار می شود

و چقدر شبیه من است....



+نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1391ساعت15:48توسط فاطمه اسماعیلی | |

براي همسرم


 شكستم چشم هاي اين طلسم و  بندو جادو ها

رها گشته من از چشمت، پناهم داده آن سوها


زدم دل را به درياي نگاهي بي گدار ، اما

اگر چه دست طوفان است قايق ها و پاروها


نه مهتابي، ستاره نه، که بي فانوس خواهم رفت

و حتي يك نگاه سرد نسپارم به سو سو ها


نمي نوشم لبانت را كه از تلخي پر است امشب

كه چون پاي مگس وا شد براي شهد كندو ها


و ديگر شعر هاي من براي چشمهايت نيست

شكستم چشم هاي اين طلسم و بند و جاد ها ؟!



+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت16:9توسط فاطمه اسماعیلی | |

 

صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود

 

امسال نيزگيس هاي بلند و سياه يلدا دختر شب هاي آخر پاييز دلهاي ما را با لبخند كودكان و نو

جوانان به هم گره زد ، در شب نشيني ساده و صميمي كه در غروب روز پنج شنبه

۱۳۹۰/۹/۳۰با حضور بچه هاي كانون پرورش فكري خورموج به همراه پدر و مادر و پدر بزرگ

ها و مادربزرگ هاي مهربانشان ترتيب داديم .

 

شب يلدا را با غزلي از حافظ كه توسط مربي ادبي مركز خوانده شد آغاز كرديم سپس خير

مقدم و خوش آمدگويي و توضيحاتي پيرامون يلدا اين شب باستاني توسط  مسئول مركز

وبعد از آن قصه اي از مرزبان نامه اين ادبيات كهن و غني ايران باستان كه خوانش حكايت هاي

شيرين آن از جمله برنامه هاي شب يلدا در ايران باستان است ، توسط مربي فرهنگي مركز

سر كار خانم منصوري نژاد بود.

 

بعد از آن از  مهمانان شب يلدا دعوت شدند تا به خوانش دلسروده هاي خود بپردازند . ابتدا «

شايسته تابناك » چند دو بيتي و بعد از آن « محمد تابناك » با شعر محلي زيباي « يلدابيو»

سپس به ترتيب استاد هاشمي زاده ، سیده محبوبه طاهري و فاطمه اسماعيلي مربي ادبي

مركز به خوانش آثار خود پرداختند .

 

حسن ختام اين شب نشيني خوانش بهاريه اي از زنده ياد منوچهر آتشي توسط پدر بزرگ

مهربان و خوش صحبت يكي از اعضا جناب آقاي رضواني از مشاهير بزرگ شهرستان دشتي

بود.

 

بعد از پذيرايي مهمانان با چاي و شيريني و آجيل و انار و ...، يادگار اين شب قشنگ و پر ستاره

عكسي بود كه به اتفاق مهمانان در خاطر شب يلدا قاب شد.

بقیه ی تصاویر را در ادامه مطلب ببینید....

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت8:55توسط فاطمه اسماعیلی | |

 

امروز کمی هوایی اربابم

از صبح دلم گرفته و بی تابم

تقویم بیاورید ای وای حسین

آری شب اول است و من بی خوابم

 

آنگاه که بیرق های سیاه ماتم سر تا سر کوچه ها را به سوگواری  می

نشاند و صدای طبل و زنجیر گوش محله را از نوای یا حسین  پر می کند دلم

هوایی می شود.

 

چه روز هایی که دانه های فاصله را می شماردم تا تسبیح انتظار به پایان

رسد و روزهای پر حزن محرم از راه برسد و ما با بی تابی و از سر عشق به

زادگاهمان برویم و  سهمی در سوگواری  ابا عبد الله داشته باشیم . ولی

امسال پای رفتنم سست بود بدون تو چگونه می توانستم چشمان اشکبارم

را حتی به گوشه ای از حسینیه پرتاب کنم تا دلتنگی هایم را به تصویر

بکشد .مرغ خیالم پر کشید به آنجا تر از آنجا...به جایی که که همه ساله برای

بیرون آمدنمان از حسینیه گل انتظار را می بوییدی بابا!

نمی دانی آنقدر برای جای خالی و نبودنت اشک ریختم که دلم برای خودم

سوخت ُبرای نبودن دستهای پر از دوست داشتنی که دو سال است مرا گرم

نمیکند برای نگاه پر از  مهربانی که دیگر مرا به آغوش گرمی پناه نمی دهد و

برای دستهای سردم که دیگر گرمی دستی آنها را لمس نمی کند .....

 

و خوب می دانم که یادت از طاقچه ی ذهنم به  پایین انداخته نخواهد شد...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت12:40توسط فاطمه اسماعیلی | |

 

شعر حافظ همه بيت الغزل معروف است

                                                   آفرين بر نفس دلكش و طبع سخنش

 

 

 

كمتر كسي است كه از ياد ببرد روز بزرگداشت شاعر جليل القدر و عارف بزرگ ايران زمين و

جهان  را،حافظ شيرازي. متخلص به لسان الغيب . حافظ را نمي توان ازدسته ي  شاعران تك

بعدي و تك ساختي محسوب و تفكر شاعرانه اش را تنها به يك وجه خالص تفسير و تاويل

كرد.شعر حافظ داراي ابعاد گوناگون و سرشار از راز و رمز و پرسش از حقيقت هستي است.

 ما نيز به مناسبت بزرگداشت اين شاعر بزرگ نشستي شبانه باحضور بيش از 20 نفر از

اعضاي دختر در بخش ادبي در غروب پنجشبنه 20 مهرماه ساعت 6 عصر در پارك زيباي شهر

مان پارك مفتون  داشتيم.اين نشست شاعرانه  با خواندن غزلي زيبا از خواجه ي شيراز آغاز

شد.سپس مربي مركز ضمن خير مقدم و خوشحالي از حضور بچه ها در اين نشست ساده و

 صميمي اعضا را دعوت به خوانش آثار و دلنوشته هايشان نمود.

اعضا به ترتيب زير شروع به خوانش نمودند:

1- ساجده رستمي عضو 13 ساله ادبي متني زيبا با عنوان جواني

2- رقيه علي نژاد متن ادبي با عنوان پاييز كه بسيار با احساس بود

3- مهسا محمودي يك چهار پاره به نام زندگي

4-فاطمه طيبيان متني بسيار قشنگ با نام پاييز

5- زهره بحراني نامه اي به خدا

6- فاطمه يوسفي شعري سپيد

7- مهديه ملكيان غزلي از حافظ

8- مرضيه غلامي متني زيبا با عنوان تو مي ايي

پايان بخش  نشست دوستانه و شبانه ي ما پس از صرف شام دادن كارتهاي رنگي بود به بچه

 ها كه از قبل روي آن فال حافظ نوشته شده بود. كارتها را روي چمن وسط بچه ها ريختم و از

آنها خواستم ابتدا نيت كنند و سپس هر كدام از آنها يك كارت بردارند و هر كس دوست داشت

 فالش را براي دوستانش بخواند.

بدين تر تيب در ساعت 8/30شب با لحظه هايي خوب و فراموش نشدني نشست شاعرانه ي

 ما به پايان رسيد .

    

 

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت15:20توسط فاطمه اسماعیلی | |


به مناسبت روز شعر و ادب و بزرگداشت استاد شعر و شاعر شيرين زبان آذري_بزرگ_محمد حسين بهجت تبريزي (استادشهريار)در تاريخ1391/06/26 و 1391/06/27 طي دو روز در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان محفلي دوستانه و نشستي صميمانه  با اعضاي  ادبي پسر و دختر برگزار شد .

حاصل اين نشست و انجمن ادبي خواندن دل نوشته ها و دل سروده هاي اعضا بود.

آغاز انجمن كلام حضرت حق.سپس خير مقدم و تبريك به مناسبت بزرگداشت اين روز به اعضا و خواندن شعر پر احساس" اي واي مادرم" و معرفي استاد شهريار و آثار ارزشمند او توسط مربي ادبي مركز بود.

پس از آن اعضا به ترتيب به خوانش آثار خود پرداختند:

1-ساجده رستمي  قصه ي شيرين كدو قلقه زن را با باز آفريني خودش براي بچه ها خواند

2-مهسا محمودي متن ادبي زيبا با موضوع دريا

3-رقيه رجبي متن ادبي با موضوع آزاد

4-ناهيد عليزاده  شعر

5-محبوبه طاهري شعري از بهروز ياسمي به نام كوه دالاهو

و در پايان اين نشست تعدادي از ابيات شعرهاي استاد شهريار را كه  روي كارتهاي  هاي كوچك رنگي نوشته شده بود بين اعضا تقسيم كرديم سپس از بچه ها خواستم از روي شعر هايي كه در دست دارند بخوانند



+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت9:33توسط فاطمه اسماعیلی | |

 

غريب و خسته و فرتوت مانده است                 به شــوق لحـظه باروت مانده است

خـــدايــا! استـــجا بـت كن دلـــم را                   كه پشت يك غزل تابوت مانده است

 

همزمان با فرا رسيدن هفته دولت در تاريخ 07/06/1391 روز سه شنبه ساعت 9 صبح در

سالن مركز فرهنگي هنري خورموج صبح شعر و داستاني تحت عنوان " پرواز تا خدا" با حضور

فعالانه 18 نفر از اعضاي ادبي برگزار شد . اين نشست صميمانه و شاعرانه با صوت دلنشين

كلام حق آغاز شد .پس از آن مربي ادبي مركز ضمن خير مقدم و تبريك هفته ي دولت و

همچنين تسليت به مناسبت پرواز شاعرانه ي دو كبوتر عشق و مهرباني شهيد رجايي و

شهيد باهنر يك غزل را تقديم به روح اين دو عزيز و شهيدان انقلاب اسلامي نمودند.

بعد از آن اعضا به ترتيب زير به خوانش دلسروده ها و دلنوشته هاي خود پرداختند:

 

** مهديه ملكيان شعري با عنوان شعر يعني... را خواند

**ناهيد عليزاده متني زيبا با موضوع شب

**پريسا خواجه زاده متن ادبي  با موضوع كوچه

**زهرا بابلي شعر سپيد زيبايي با موضوع شهيد

** فاطمه طيبيان دو اثر يك شعر سپيد زيبا با موضوع شهيد

و متن ادبي بسيار زيبايي  با عنوان نامه يك دختر به پدر مفقود الاثرش

**رقيه علي نژادمتن ادبي با موضوع شب

**محبوبه طاهري شعري با عنوان شهيد

**ساجده رستمي شعري زيبا با موضوع شهيد

**مهسا محمودي خاطره اي درباره سفرش به مشهد مقدس

 

پايان بخش اين نشست، شعر شهيد مربي ادبي مركز بود.  وي ضمن اظهار خرسندي از

حضور فعالانه و شاعرانه ي اعضاي اين مركز در نشست هاي ادبي، خواستار ادامه ي اين

نشست ها و برنامه هاي خوب و پر بار ادبي  گرديد .

و اين برنامه نيز چون ساير برنامه هاي ادبي پر ثمر و بسيار خرسند كننده در ساعت11 ظهر به

پايان رسيد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت12:28توسط فاطمه اسماعیلی | |

مشتي خاطره

 

 

امروز من مانده ام و مشتی خاطرات

برباد رفته

در امتداد راهی

که آغازش تو بودی

بنواز

بنواز تا رقص گیرم

چشمانم خاطره ی یادت را

تداعی می کنند:

آنگاه که نیلوفر وحشی نگاهت

بر من سایه افکند

و بودنم را

معنا شد

و من

چون شعله ای بی تاب

به آهنگ چشمانت

رقصیدم

ولی امروز

من مانده ام و....

بنواز

تا راهی شوم

در امتداد روشنای چشمانت

بنواز

دوباره بنواز...........

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت10:44توسط فاطمه اسماعیلی | |